۱۳۹۱ خرداد ۲, سه‌شنبه

یک

ساعت گذاشته بودم نه بیدار شم ولی حتی صداش رو هم نشنیدم. اشکال از ساعته هم هست، اصرار نمی‌کنه. یکی دو بار صدای جیر جیرک درمیاره اگه بیدار نشدی بی‌خیالت می‌شه گرچه قبل‌تر ها من با همین جیرجیرک هم بیدار می‌شدم ولی الان هیچ ساعتی نمی‌تونه بیدارم کنه حتی اگه صداش روهم بشنوم
از دور که نگاهم کنی دارم تو یه تابستون طولانی زندگی می‌کنم. با وقتی که تمامش آزاده. از دور باید الان بیشترین کنترل رو روی 
زندگیم داشته باشم و بیشترین استفاده رو از وقتم بکنم. لازم نیست بگم که دارم برعکس این رو زندگی‌ می‌کنم
گاهی وقت‌ها به شکل رقت‌آوری دارم برای خودم دل می‌سوزونم ولی یه و وقت‌هایی هم مثل الان انگار کشیدم بیرون و دارم از دور نگاه می‌کنم. هیچ حسی ندارم. دارم زندگی یه غریبه رو نگا می‌کنم که همه‌ی وقتش خالیه و داره ازش استفاده نمی‌کنه و نمی‌تونم درکش کنم. اگه کسی کنارم بود الان ازش می‌پرسیدم چشه این؟

۱۳۹۰ اسفند ۲۰, شنبه

دوپونت یکی از یازده تا همستریه که خرداد  گوشه‌ی اتاقم به دنیا  اومدن. مریض شده. پاهاش درست کار نمی‌کنن اشتهاتش کم شده و   سخت حرکت می‌کنه. آوردمش تو اتاق، حواسم بهش هست  هروقت از کنارش رد می‌شم بیدارش می‌کنم یه ذره غذا می‌ذارم دهنش. نگرانم که خوب نشه ولی هیچ کاری هم از دستم برنیاد. اصلن مشکلم همینه. نمی‌دونم غذا بخوره بهتره یا بخوابه. نمی‌دونم چی باعث می‌شه دردش بگیره چی آرومش می‌کنه واسه همین هیچ کاری رو مطمئن نمی‌کنم کنار هرکاری که براش می‌کنم یه عذاب وجدانم هست که دارم اذیتش می‌کنم.م

آخر این دو تا هفته رفته بودم کارگاه روان درمانی اعتیاد. نصف بیشتر آدمایی که اونجا بودن کلی سال بود داشتن کار می‌کردن الانم اومده بودن فقط مدرکشو بگیرن. همش حوصلشون سر می‌رفت. وسط چایی خوردن غر می‌زدن که چیزی بهشون اضافه نمی‌شه تکراریه و خیلی وقت‌هام عملی نیست . من ولی هیچی نمی‌دونستم تو عمرم از نزدیک پایپ ندیده بودم، معتاد شیشه هم. فقط خودم یه فندک اتمی دارم که چهارشنبه سوریا ازش استفاده می‌کنم. همه‌ی حرفا رو با ذوق می‌خوردم، خیلی وقت‌هام مث اون روزهایی که آسیب شناسی می‌خوندم غصه می‌خوردم. اوج تراژدی به نظرم اونجا بود که خیلی از آدما بار اول مصرف شیشه راش رو تجربه می‌کردن، ظاهرن یه چیزی شبیه ارگاسم ولی چند برابر بهتر که خیلی هم بیشتر طول می‌کشه، بعدش ته مصاحبه‌ی خیلی‌هاشون  درمیومد که  هردفعه به این امید برگشتن کشیدن که دوباره به اون برسن ولی هیچ وقت نرسیدن کم کم هم مث بقیه اعتیادا مجبور  شدن مصرف کنن که حال عادیشونو نگه دارن و داغون شدن. اون تجربه هم دیگه  هیچ وقت تکرار نمی‌شه چون همون زده مغزشونو .تخریب کرده و مغزه دیگه نمی‌تونه اون حجم لذت رو تجربه کنه

۱۳۹۰ آبان ۷, شنبه

گولیه نشسته توی ظرف غذا. چیزی نمی‌خوره، حتا دست و صورتش رو هم نمی‌شوره. نشسته زل زده به جلوش. یکم اونور تر برفک دراز کشیده بغل دیوار. روزها گرد و چسبیده به هم می‌خوابن. می‌شن دوتا توپ یکی سفید و اون‌یکی قهوه‌ای. اما الان هرکی سرش به خودش گرمه. کاری به کار اون‌یکی نداره. برفک دست و پاهاش رو باز کرده و چرت می‌زنه. گولیه هم هنوز زل زده به نمی‌دونم کجا. دیشب خونه شلوغ بود آوردمشون تو اتاق پیش خودم بچه‌ها اذیتشون نکنن الانم اتاقم گرم‌ترین جای خونه‌است دلم نمیاد ببرمشون تو هال. همین یه ساعت پیش هم یه عنکبوت رو با پیف پاف رو زمین کشتم و حالا جرئت نمی‌کنم بذارمشون تو خونه بدوون. هر روز ولشون که می‌کنم دور تا دور خونه رو بو می‌کشن بوی نا‌آشنا یا جالب باشه لیس هم می‌زنن. زبونشون خشکه. دستمو لیس زدن که می‌گم. این روزا نمی‌تونم درست فکر کنم. زمان که الان بیشتر از همیشه بهش احتیاج دارم از دستم در می‌ره. به تقویم که نگاه می‌کنم پر روزهای پررنگ شده است که نمی‌دونم باید باهاشون چی‌کار کنم. گیج می‌زنم که باید برای کدوم‌ تاریخ بدوم و آخرش برای هرکدوم یه قدم می‌رم بعدش می‌شینم سر جام مثل گولیه زل می‌زنم به روبه‌روم. هنوز نتونستم تصمیم بگیرم چیزی رو از تقویم پاک کنم. بگم نمی‌خوام برم یا نمی‌خوام کنکور بدم زندگی آسون‌تر می‌شه ولی با هیچ‌کدومش نتونستم کنار بیام. با وضعیت الانم هم که هیچی. دارم دست و پای بیخود می‌زنم.
نوشتن خوبه حتا اگه نوشته‌ خوب نباشه.

۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

یه شال سفید روی سرش بود و یه کاپشن سفید لک شده تنش. شونزده سالش بود. لبخند می‌زد و تاکید داشت بی‌خیال باشه. می‌گفت به جرم رابطه آوردنش اینجا. تو راه چالوس بوده با دخترخاله‌ش و دوس پسرش که گشت نگه‌شون داشته. می‌گفت به من گفته بود شوهرشه  می‌گفت حکم حبس نداره فقط باید بیس ضربه شلاق بخوره. می‌گفت چیزی نیست تعزیریه. همه‌شو نمی‌زنن، محکم نمی‌زنن  بعدش آزاد می‌شم. هشتاد روزه اینجام. دختر خاله‌م و پسره رو بردن اوین. چهل ضربه شلاق دارن اونا. با فیش آزاد شدن تا حکمشون اجرا شه. منم می‌شد برام فیش بذارن ولی گفتم نمی‌خواد هستم دیگه شلاقمو بخورم آزاد می‌شم.. 
 بعد  از پنجم مدرسه رو ول کردم. معدلم نوزده و هفتاد و پنج بود. درسم خوب بود ولی حوصله‌شو نداشتم. اگه می‌شد مدرسه نرم فقط برم امتحان بدم می‌خوندم. مدرسه‌م هم بد نبودا غیر انتفاعی بود. امیرکبیر
.
می‌گفت از بابام نپرسین. خوب نیستم باهاش. گاهی می‌بینمش ولی نمیدونم هیچی ازش. می‌گفت با مامانم خیلی خوبم کلی می‌گیم می‌خندیم مامانمم عروسی کرده. هف هش سال پیش. من تا اینجا نیومده بودم نمی‌دونستم نا پدری یعنی چی. ما خیلی با هم خوب بودیم. اینجا بچه‌ها . می‌گن ناپدریشون می‌زدتشون. از خونه بیرونش کرده
هیچکی تو خونمون معتاد نیس. ناپدریم حتی سیگارم نمی‌کشه. فقط گاهی می‌ره قهوه‌خونه قلیون می‌کشه.
اینجا همه‌چی خوبه ازهمه‌چی بهتر کلاساشه. مراقبام خوبن اذیت نمی‌کنن. خودمونم خیلی دعوا نمی‌کنیم. مگه وقتایی که یکی تازه میاد حالش بده طول می‌کشه عادت کنه.
 از پسرا بدم میاد. خوب نیستن. به درد سر کار گذاشتن می‌خورن فقط. ولی دلم می‌خواست خودم پسر بودم. نه فقط به خاطر آزادیشون. کلاً.
دوس پسر دارم. اسمش حسینه. سر کل کل باهم دوس شدیم. گاهی زنگ می‌زدم یه سلام چه‌طوری می‌گفتیم قطع می‌کرد.
کسی نمی‌دونه من اینجام. مامان‌بزرگم می‌دونه. اون این لباسا رو برام آورده. مامانم اینا شهرستانن. اون یکی مامان‌بزرگم مریضه رفتن پیشش. اونام می‌دونن. یکی دو دفعه زنگ زدم. اونا رفته بودن شهرستان من مونده بودم خونه‌ی خاله ناتنیم که دختر خاله‌م گفت میای بریم شمال؟ منم گفتم آره. دختر خاله‌م قبلا ازدواج کرده بود. جدا شده. به منم گفت این شوهرمه. صیغه کردیم قراره باهم عروسی کنیم. خاله‌م اینا می‌دونستن ولی مهم نبود براشون. یعنی مسئله نیس این چیزا براشون.
قاضیم خوب بود. دید من کاره‌ای نبودم فقط بیس تا شلاق نوشت.
نمی‌دونم برک بیرون می‌خوام چیکار کنم. حوصله کلاس رفتن ندارم. اگه می‌شد فقط امتحان بدم شاید درس خوندم. نرفتم دنبالش تا حالا شاید شد


هرچی بیشتر با این حرف‌ها ور می‌رم بیشتر دروغ‌هاش رو می‌شه برام و داره دیوونه‌م می‌کنه که هیچ‌وقت نمی‌تونم بفهمم واقعا داستان زندگیش چی بوده. زندگیش بیش از حد خالیه. می‌خواد نشون بده که همه چیز خوبه در حالی که نیست. نمی‌دونم غروره یا چی.  روز و ساعت ملاقات بود ولی از اون خانواده‌آی که انقدر می‌گفت خوبن و باهاشون خیلی خوبه هیچ خبری نبود. لباساش رو مادربزرگش آورده بود نه مامانش. تو این هشتاد روز مامانش این‌ها نیومده بودن دیدنش. ظاهرا می‌شد با فیش بره بیرون ولی کسی براش فیش نذاشته بود، حالا هرچی که بخواد خودش رو بزنه به بی‌خیالی و بگه خودم گفتم نمی‌خواد. تنها کسی بود که می‌گفت اینجا خوبه و مراقب‌ها خوبن و برخوردشون خوبه. بقیه همه می‌گفتن که بدن و تحقیر می‌کنن و فحش می‌دن و حتا گاهی می‌زنن.
وقتی گفت باید شلاق بخوره من به زور خودم رو کنترل کردم که لرزی که گرفتم تو صورتم معلوم نشه ولی اون انگار از عادی‌ترین چیزا داشت حرف می‌زد.  اصرار داشت نشون بده همه‌ چیز تحت کنترلشه. ولی نبود. نیست. هیچ چیز تحت کنترلش نیست. فقط شونزده سالشه
دلم می‌خواد حدس‌هام اشتباه باشن ولی همش دارم فکر می‌کنم که اون مامانی که خیلی خوبه و اون ناپدری که خیلی دوسش داره و گل فروشی داره وجود خارجی ندارن. اگه کسی رو داشته باشه همون یه مامان‌بزرگه
کاش می‌شد باز باهاش حرف زد. نگرانشم

۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد

              پارک لاله. از حوض بزرگش به طرف بلوار. دست هم رو گرفتیم. شاید هم نه. قدم‌های بلند برمی‌داریم. میخونیم. تو می‌خونی. م

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

طرح

نمی‌دونم از بس همه‌چیز رو نصفه گذاشتم می‌ترسم از شروع، یا از بس شروع نکردم ادامه دادن یادم رفته. چند وقتی هست که می‌دونم می‌خوام اینجا رو راه بندازم ولی نمی‌دونستم چی می‌خوام ازش. هنوز هم درست نمی‌دونم که اینجا قراره چی بنویسم ولی می‌دونم خالی گذاشتنش کمکی نمی‌کنه و کافیه. م
خوشبینم بهش که کم‌کم شکل بگیره. تنها برنامه‌ای که براش دارم اینه که حتما باید هفته‌ای دست کم یه پست داشته باشه. حالا از هرچی که بود فعلا مهم نیست.م